تهیه کننده تهمورس پورناظری
حملهی مغول به ایران، ویرانیهای زیادی به جا گذاشت. نسلکشیها و کتاب سوزیها صدمهی زیادی به فرهنگ و تاریخ
ایران زد؛ اما اگر ایستادگیها و مقاومتهای فارسی زبانان و ایرانیان نبود شاهنامهی فردوسی و زبان فارسی به کلی
نابود میشد.
پروژههای سی و سیصد با تکیه بر اهمیت شاهنامه و پاسداری از زبان فارسی شکل گرفت و روی صحنه رفت. کنسرت نمایش
سی در سال 1396 با تمرکز بر روی داستانهای شاهنامه مانند رستم و سهراب، زال و رودابه، و رستم و اسفندیار نوشته
و اجرا شد. همچنین کنسرت نمایش سیصد که در سال 1401 اجرا شد، داستان ایستادگی مردم نیشابور در نخستین سالهای
حملهی مغول به ایران بود.
نمایش سیصد با داستان «گات»، شش سال بعد از حملهی مغول به نیشابور اتفاق میافتد. چنگیزخان(علی نصیریان) به
دختر خود آلتانی(دلنیا آرام) ماموریت میدهد تا برای پیدا کردن «جام جم» به شیراز برود. در این بین خورشید(هدیه
آزیدهاک)، گلشاه(بهرام رادان)، دارا(بهرام افشاری)، سیمینه(گوهر خیراندیش)، برخوان نیشابور(اهورا
ابوالحسنی)و بسیاری دیگر در مقابل شاهنامه سوزی و نسل کشی مغولها میایستند تا از زبان پارسی حفاظت کنند.
در این نمایش میخواهیم سفر کنیم به دنیایی خیال انگیز در بین صفحات تاریخ و شاهنامه؛ همراه با شعر و داستان و
موسیقی که بخش اعظمی از فرهنگ ایرانی را تشکیل میدهند .
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد
تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم
آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو
تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم
از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست
این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم
این همه نالههای من نیست ز من همه از اوست
کز مدد می لبش بیدل و بیزبان شدم
گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی
من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم
جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من
من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم
از خانه بیرون میزنم در زیر باران
تا بفکنم در کوچهای، بیصبریام را
بردارم از دوش این گلیم ابریام را
تا چشم چشمایی کند، ابر است و باران
بارانی از آن بیشکیبان، سوگواران
از کوچه برمیگردم و این ابر بیصبر
با گام من، همراه من، ره میسپارد
در خویش میگریم شگفتا
این چه جادوست
ابری که خاموشانه بر ابری ببارد
این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده
سرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده
خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده
صد عقل و جان اندر پیش بیدست و بیپا آمده
آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلب
تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده
ای معدن آتش بیا آتش چه میجویی ز ما
والله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده
روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحی
ای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده
ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس تو
آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده
شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی
چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده
ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر
هر لحظهای شکلی دگر از رب اعلا آمده
ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بری
ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده
چرخ و زمین آیینهای وز عکس ماه روی تو
آن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده
خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کن
ای دود آتشهای تو سودای سرها آمده
نمیگویم همین شبهای ابرآلود برگردی
تو فرصت داری اصلاً تا ابد... تا زود برگردی
تو فرصت داری از هر جای این تقویم بیتاریخ
بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی!
تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها!...
سحرگاهی که خواهی ماند... خواهی بود... برگردی
به میعاد غزلهایی که کامل میشود با تو
تو باید ای مه زیبا! مه موعود! برگردی
بیا موهات سمت باد را تغییر خواهد داد
تو دریایی تو باید بر خلاف رود برگردی
همین یک غنچه باقی مانده از این شاخۀ مریم
همین کافیست تا یک صبح خیلی زود برگردی!..
روی دست شب
این خون کیه؟
این گل پرپر
جوون کیه؟
تو سینههامون
آتیشفشونه
این جوی خون از
خون جوونه
آسمون غمگین
زمین سیاهه
روی دست شب
این خون کیه؟
این خون ماهه
این خون ماهه
تنها نبودی با دلی بر روی دستت در خیابان
عاشق نبودی با دو چشمِ خیسِ غمگین زیر باران
تنها نبودی مثل من، قلب مرا آتش مزن
من خودْ اسیرِ آتشِ عاشقکش چشمان تبدار تو هستم
پاییز جان دیوانه شو
دارد بهارم میرود
باران بباران روز و شب
دار و ندارم میرود
خالیست قاب پنجره، در انتظارم نیستی
پاییز غوغا میکند وقتی بهارم نیستی
یک لحظه بعد از رفتنت من آنچنان آشفتهام
انگار صدسال است تو دیگر کنارم نیستی
تنها نبودی با دلی بر روی دستت در خیابان
عاشق نبودی با دو چشم خیسِ غمگین زیر باران
دلتنگ نام اول و دلداده نام دیگرم
دلبستهی مهر توام ای جانپناه آخرم
ای مشعل افروختهای قرنها لب دوخته
میسازمت بار دگر آه ای زمین سوخته
وطن آواز من
پر پرواز من
غم ایران زمین
شده دمساز من
ایرانِ با من روبهرو، از حال خود با من بگو
کو آفتاب چهرهات! مهتاب لبخند تو کو؟
ای شادی پنهانشده، ای بارها ویران شده
در خوابهایم دیدهام، ویرانه آبادان شده
وطن آواز من
پر پرواز من
غم ایران زمین
شده دمساز من
ای داغدار بینشان
دلخسته از جور زمان
ای دشمنانت صف به صف
میخوانمت از عمق جان
[ ای دشمن ار تو سنگ خارهای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو شد چون پیشهام
دور از تو نیست اندیشهام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما ]
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو شد چون پیشهام
دور از تو نیست اندیشهام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
بلو، یک نئوبانک ایرانی وابسته به بانک سامان است.
با دانلود و نصب اپلیکیشن بلو بهراحتی و در چند دقیقه میتوانید حساب باز کنید و کارهای بانکی خود را
بهصورت آنلاین، هر ساعت از شبانه روز، حتی روزهای تعطیل هم انجام دهید. تمام دیجیتال بودن و نداشتن شعبه
فیزیکی به شما این امکان را میدهد تا در هرکجای ایران که هستید بهراحتی و با سرعت بتوانید به بانک خود
دسترسی داشته باشید. در حقیقت شما یک بانک مدرن در جیب خود حمل میکنید تا هرکجا و هر زمان که بخواهید در
دسترس شما باشد. اپلیکیشن بلو با معرفی سرویسهای جدید، طراحی کارت و اپلیکیشن ساده و مدرن در تلاش است تا
تجربهی کاربری دوستداشتنی برای شما بسازد.
علی براتی
دلنیا آرام
گوهر خیراندیش
بهرام افشاری
سهراب پورناظری
نوید محمدزاده
بهرام رادان
هدیه آزیدهاک
اهورا ابوالحسنی